محمد سلیمی راد

کارگردان و مستند ساز

از مجموعه داستان های کوتاه جمو:
آلاسکا

چند وقت پیش یکی از دوستان دوره دانشگاهم عکس هایی از جاهای دیدنی شهر آلاسکا برام فرستاد، منظره هاش به حدی جذاب و دیدنی بود که ناخودآگاه یاد آلاسکا فروشی خودم و جمو تو روستا افتادم

با اینکه تابستونا با دوچرخه ام درآمد نسبتا خوبی داشتم ولی از اونجایی که چند دوچرخه با آپشن های جدید وارد روستا شده بود و تنها مشتری من جمو بود اونم تمام قرض؛ تصمیم گرفتم شغل جدیدی رو انتخاب کنم؛ ناگفته نمونه که از هر ده خونه فقط یکی یخچال داشت و طبیعتا هر ردیف یخچال متعلق به یک خونه بود خونه ما هم تقریبا بیش از ده خونه رو ساپورت می کرد گاهی پیش میومد که وسایل یک خونه رو کسی دیگه به اشتباه برمی داشت و حتی استفاده هم می کرد که منجر به درگیری لفظی و گاها زد و خورد می شد. به داشتن قفل برای یخچال اعتقادی نداشتیم چون معمولا در حال باز و بسته شدن بود قسمت فریزر پر بود از لیوان هایی که هر خانواده سه سهمیه داشت برای استفاده یخ روزانه اش. وقتی با مادرم از شهر پودر مخصوص آلاسکا رو خریدم برای شروع کار مجبور شدم جای لیوان های سهمیه خونه خودمون رو آلاسکا بزنم ولی چون لیوان ها حدود نیم لیتر آب می گرفت مقرون به صرفه نبود و پودرها تو همون مرحله اول تموم میشد و چیزی جز ضرر عایدم نمی شد یه شب تصمیم گرفتم بدون اطلاع کسی کل لیوان های فریزر رو خالی کنم و همه لیوان ها را با پودر الاسکا پر کنم.

صبح با بچه ها رفتیم تو رودخونه کنار روستا آب تنی و منتظر بودم که سر ظهر آلاسکاها را خالی کنم ببرم ‌برای فروش بخاطر اتفاقی که تو راه برامون افتاد یه مقدار تاخیر داشتیم سریع با جمو بدو بدو اومدم سر وقت آلاسکاها دیدم درب اتاق قفله متوجه شدم مادرم با بقیه زن های همسایه رفتن مراسم فاتحه و قطعا تا دیروقت هم نمیومدن و بدترش این بود که موقع برگشتن؛ همسایه ها برای سهمیه لیوان هاشون میومدن سر وقت یخچال؛ جمو که تو این مواقع معمولا فرشته نجات می شد یکی از پنجره های اتاق را درآورد و با کله رفت تو اتاق طوری با کله زمین خورد که فرق سرم درد گرفت بلند شد خودشو جمع و جور کرد البته یه دستشم تو سرش بود رفت سراغ یخچال یکی از الاسکاها را آورد نشونم داد یخ زده و آماده استفاده بودند طوری که اطراف لیوان کاملا یخ جمع شده بود جمو اولش شرط کرده بود که یکی از آلاسکاها مال خودش باشه ولی از اونجایی که من معمولا وقتی خرم از پل می گذشت میزدم زیر شرطم تصمیم گرفت از شرایط موجود نهایت استفاده رو ببره و همونجا آلاسکاشو سرو کنه منم چون وقت زیادی نداشتم باید سریع دوباره لیوان ها رو از آب پر می کردم التماسش کردم که این دفه دیگه خبری از نامردی نیست ولی جمو گوشش بدهکار حرفام نبود. آلاسکا چسبیده بود به لیوان و بیرون نمیومد منم برای اینکه حالشو بگیرم گفتم باید بیرون لیوان رو زبون بزنی که یخش آب بشه و الاسکا راحت بیرون بیاد جمو هم زبونشو خیس کرد به لیوان زد دیگه زبونش جدا نشد و لیوان آویزون زبونش شد.

جموی بیچاره نمی دونست چیکار کنه آب دهنش می ریخت تو لیوان و ناله می زد از پشت پنجره اومد طرفم و با زبون اشاره بهم گفت که چیکار کنه منم بهش گفتم که لیوان رو یهو بکشه بیچاره زبونش یخ زده بود لیوانم به حدی بزرگ و سنگین بود که داشت زبونشو از ته می کند چشماشو بست لیوان رو دو دستی گرفت و یهو کشید یه لایه از زبونش رو لیوان موند دهان جمو پر خون شد و جرات نداشت بهش دست بزنه دستشو گذاشت پشت گوشش و زد زیر گریه؛ وضعیت داشت خیلی بدتر از اونی می شد که فکرشو می کردم هر دقیقه یه بار دهانشو باز می کرد و یه لیوان خون تف می کرد بهش گفتم بیاد بیرون که حداقل خونش رو وسایل خونه نریزه با زحمت از پنجره داشتم می کشیدمش بیرون که دیدم مادرم و زن های همسایه همه پشت سرمون صف کشیدن نصف سالم جمو هنوز تو اتاق بود پاهام شل شد ناخودآگاه جمو رو ول کردم اونم با کله مستقیم فرود اومد کف حیاط جمو بلند شد کله اش تقریبا دو نیمه شده بود و خون از کله و دهانش فوران می کرد کسی نمیدونست چه خبر شده سر و صورت جمو به حدی خونی شده بود که کسی اونم نمیشناخت یهو مادرم با صدای بلند فریاد کشید دززززد دززززد من وقتی خیالم راحت شد که قضیه لو نرفت شروع کردم به کتک زدن جمو. جمو اونقدر بیحال شده بود که جم نمی خورد بقیه هم اومدن کمک و تا خورد کتکش زدیم با هزار زحمت لای دست و پامون در رفت و فرار کرد منم مثلا تا دم در دنبالش کردم وقتی جمو با سر و صورت خونی برگشت نگاه معصومانه ای بهم‌ انداخت دلم به حالش سوخت ولی وقتی صدای فریاد مادرم رو از اتاق یخچالی شنیدم بیشتر دلم به حال خودم سوخت که باید تک تک لیوان های آلاسکا را رو سرم خورد می کرد.

نظرات کاربران

  • توصیه ی اخلاقی و حقوقی

    نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا،نشر اکاذیب و تهمت و ... منتشر نمی شود

تبلیغات
تبلیغات

گزارش تصویری

تبلیغات

تبلیغات