سید بهنام طالب کیش

معلم

روایت روزهایی که برای همه تلخ بود

بنشینیم سر جای‌مان و از خاطرات مسخره‌ی کلاس‌های درس،از اساتید دانشگاه، آن شبه اساتیدی که خیلی‌ هاشان به درد هم صحبتی با بقال سر کوچه‌ی ما هم نمی‌خورند، حرف بزنیم. حرف‌های بیهوده!

*مطلبی که می خوانید از سری یادداشت های مخاطبین پایگاه خبری تحلیلی دنانیوز است و انتشار آن الزاما به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست، می توانید با ارسال یادداشت، این مطلب را تأیید یا نقد کنید.

خیلی خوب. این هم دانشگاه فرهنگیان. همان که آن بالایی‌ها قالبش کردند توی حلق آموزش و پرورش. سازمانی که خودش حسابی پت و پهن است و پر کردن شکم این یکی، دیگر فاجعه. بعد آن بالایی ها، که هم کت و شلوارهاشان و هم  صندلی‌هاشان همه ساخت ایتالیاست، تیغ جراحی برداشتند و شکم سازمان را وا دادند و  بیرونش آوردند آن طفل بی‌گناه عقب مانده را. هورمون‌ها نثارش کردند برای گنده شدن. از همان‌ها که مرغ‌های بی دست و  پا را یک هفته می‌کند بوقلمون. یا گاوها، که در یک ماه به اندازه‌ی کل خاندانشان شیر می‌دهند و البته گمان نکنی از آن نوع‌اش که به مسی فوتبالیست زدند که بزرگ شد و نابغه. و هی تویش آدم ریختند. آدم‌های بیچاره. آدم‌هایی که گردنشان کوتاه است.  همان‌ها که شیرهای گنده‌ی نفت توی دهن‌شان نبود. خوب و بد قاطی. بی دست و پا و هنرمند. استاد و دانشجو. استادی که توی دانشگاه اتاق نداشت و مهم‌تر، چیزی هم برای گفتن. و دانشجوهایی که وقتی آمدند دست‌شان خالی بود و حالا که برمی‌گردند همه چیزشان خالی است جز آن بسته‌ی بی پدرو مادر؛ و  بوی بد دهان‌شان که سوغات چهار ساله دانشگاه است و دودی که به آسمان می‌رود و به زودی توی چشم بچه‌های بیگناه مردم. این‌جا، شباهتش با دانشگاهای دیگر فقط در کارکنان اداری بود. یک سری آدم که همیشه کاغذهاشان را رد و بدل می‌کردند، هفته‌ای یک بار مادربزرگ پدرشان فوت میکرد. هر روز زنشان مریض می‌شد و فلان و بهمان سیاسی کاری‌هاشان. چه می‌شود گفت. میمون‌های شمال آفریقا همان اداهای میمون‌های هندو را در می‌آورند. شاید یکی پر‌مو تر، یکی گنده‌تر.اما هیچ کدام که نمی‌توانند مثل آدم روی صندلی بنشینند. خوب؛ ما که زورمان نمی‌رسد. پس بنشینیم سر جای‌مان و از خاطرات مسخره‌ی کلاس‌های درس،از اساتید دانشگاه، آن شبه اساتیدی که خیلی‌ هاشان «جز همان هایی که خودشان هم می‌دادند همیشه برایم  محترم بودند و تعدادشان کمتر از انگشتان یک دستمان است»  به درد هم صحبتی با بقال سر کوچه‌ی ما هم نمی‌خورند، حرف بزنیم. حرف‌های بیهوده. حرف‌های از روی شکم که بعدش سرازیر می‌شود و می‌رود پایین. هیچی دیگر. راجعه به همین ها حرف می‌زنیم. اساتید دانشگاه فرهنگیان. دردسرش هم کمتر است.

آخرهای بهمن نود و دو بود. خیر سرمان شدیم دانشجو. چشمانم را که باز کردم روی صندلی یکی از کلاس‌های دانشگاه بودم. دانشگاه دو تا ساختمان داشت. یکی این طرف شهر،یکی آن طرف. خوابگاه‌مان، قبل از انقلاب، زندان بود. دوتا ساختمان روبروی هم. یکی شبیه حرکت اسب در بازی شطرنج، که می‌شد سلول‌های زندان، و دیگری درست روبرویش که احتمالا جای ساواکی‌ها. انقلاب که شد دیوارهایش را رنگ کردند و شد تربیت معلم. و حالا دوباره دیوارها را رنگ کردند، شیرهای توالت و حمام را عوض کردند و شد دانشگاه فرهنگیان. ساختمان دوم، مدرسه‌ی دخترانه‌ای بود که آموزش و پرورش دادش دست رئیس. تازه با کلی منت. و او هم تا دست جنباند که تابلویی بزند روی مدرسه‌ی دخترانه، دم خروسش بیرون زد. ساختمان آموزشی سه طبقه داشت با حیاطی که فقط جای ماشین‌های کارکنان دانشگاه بود و تو فکر کن گاهی استادی ماشینش را سر خیابان پارک می‌کرد و می‌آمد کلاس. طبقه اول سه تا کلاس داشت برای ما، و دفتر اساتید «یعنی همان اتاق رئیس مدرسه که شد محل استراحت اساتید». طبقه‌ی دوم هم کلاس های ما بود. طبقه سوم هم شد اتاق رئیس. بعدش دفتر نهاد اضافه شد که یک سالی نبود و البته بعدش هم نبود. و چند تا کارمند جدید که اتاق‌ها را گرفتند و بینهایت بدرد نخور. کلاس‌های شلوغ. هر کلاس ۴۰ تا ۴۵نفر. تعداد کلاس‌ها کم بود و آموزش مجبور بود ساعت کلاس ها را با ترافیک احتمالی دانشجویان تنظیم کند. که نمی‌توانست و بعضی وقت‌ها بین ساعات کلاس مجبور می‌شدیم توی کلاس ها بمانیم. یعنی راهروها پر آدم بود.

اتاق اساتید جای ده نفر بیشتر نداشت. نفر بعدی یا می‌رفت اتاق آموزش یا مستقیم می‌آمد کلاس. استاد که چه عرض کنم. مثلا استاد درس جامعه شناسی آموزش و پرورش، معلم مطالعات اول دبیرستانم بود. « بماند که بعد از دو سال درس دادن در دانشگاه شد فرماندار فلان منطقه». استادی بود که صبح توی دبیرستان بود و بعداز ظهر دانشگاه. و تعدادشان کم نبود که جای آوردن همه نیست. گروه دیگری از اساتیدمان مدیران مدارس شهر بودند. ابتدایی و دبیرستان. آن‌ها هم نمی‌توانستند صبح‌ها کلاس بیاییند و کلاس‌ها می‌افتاد بعداز ظهر.‌کلاس‌های که گاه تا شصت یا هفتاد نفر آدم می‌چپاندند توی‌اش. یک نفر هم می‌خواستند که جمعیت را کنترل کند. همین. استاد که نیاز نبود. نه چیزی برای گفتن بود و نه وقتی برای درس دادن. اما استاد کلاس‌های صبح. بچه‌ها بهشان می‌گفتند فسیل. یعنی همان‌ها که چند سالی از خدمت‌شان در آموزش و پرورش گذشته بود و در خانه تنهایی اذیتشان کرده بود، حوصله‌ی ادامه تحصیل هم نداشتند. صبح‌ها سر کلاس می آمدند و خوش‌حال از پیدا کردن هم صحبتی. یکی‌شان بیست و چند سال از بازنشستگی‌اش گذشته بود. به زور راه می‌رفت. خودش را شاگرد بهمن بیگی معرفی کرده بود. تا آخر کلاس توی حرف زدن تک خوری میکرد. برای بیرون رفتن باید اجازه میگرفتی. مواردی که بهشان اجازه نمیداد زیاد بود. رویش نمی‌شد، وگرنه توی گوشمان هم می‌زد. درسش آزمون‌سنجی کتب ابتدایی بود و شیوه‌ی درست آزمون گرفتن. امتحان پایان ترم خودش هیچ کدام از استانداردهای آزمون را نداشت. کسی هم پیشش نمره نیاورد. بعد از او حتی اسم بهمن بیگی هم حالمان را بد می‌کرد. مقدار تقصیرش از این وقایع احتمالا بسیار ناچیز است اما دلمان صاف نشد که نشد.

آدمی مثل من از زندگی چه می‌خواهد؟ یک اتاق آرام برای خواندن و شاید بزرگی که خوب خوانده باشد و  فهیم. که بشود آدم اشتباهاتش را به او بگوید و مسیر اشتباهی را درست. نه، خواسته‌ها غیر معقول است. کاش گردن کلفت‌های اطراف که سرشان توی آخور بقیه است و دست‌شان پیش فلان رجال سیاسی دراز، کاری به کارم نداشته باشند تا من توی آن اتاقک آرام، شب و روزم را با خواندن بگذرانم!!! اما نه. این که خیلی بدتر شد. تو بگو کاری نداشته باشد، من نمیتوانم کاری نداشته باشم.یعنی یقه‌اش را بگیرم و شده کمی بپرم تا ثانیه‌ای به سرو گردنش برسم و کشیده ای نثارش کنم برای همه‌ی دودوزه بازی‌هایش… به چشم دیده‌ام چه طور پای بالایی‌هاشان را لیس می‌زنند. نمونه‌اش یکی از اساتید خودمان. استاد که نه. یکی‌ از آن‌هایی که می‌آمد یک کله حرف میزد و هیچ نمی‌گفت. جیکت هم در می آمد پرتت می‌کرد بیرون. قبلی‌ها را همه بیسواد و متحجر صدا میکرد و خودش تحمل نگاه کجی روی کلاسش را هم نداشت، چه برسد به حرف مخالف. هیئت بدترکیبی که جهنم بود. و با هر بار دیدنش باید کفاره می‌دادی به خلق الله. کلاس هم که تمام می‌شد می‌رفت برای همان بالایی ها دمش را تکان می‌داد. برای خوش خدمتی‌اش جایی هم نصیبش شد. دکتر صدایش می‌کردند که قلابی بود. وقت مسئولیتش سیاه‌ترین ماه‌های دانشگاه بود. برای همه. برای مذهبی و فکلی. برای روشنفکر و لامذهب. خبرهایی هم از ریاستش به گوش رسید که خدا را شکر دستش به صندلی نرسید که اگر زبانم لال می‌رسید من همان لحظه انصراف می‌دادم و تا قیامت پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. شنیده‌ام بعد از ما، هیچ کس با او کلاس نمیگیرد. البته گاهی مسئول آموزش تعدادی را به زور می‌چپاند. و بیچاره آن‌ها که باید تحمل کنند.

دیدن جزوه‌‌ی چهار صفحه‌ای و یا دوصفحه‌ای فقط در دانشگاه فرهنگیان پیدا می‌شود. درس چهار واحدی با چهار برگه‌ی پشت و رو. فلان درس ریاضیات که اگر قرار بود بهمان دانشگاه دولتی می‌گذراندی‌اش با حجم صد یا دویست برابری روبرو می‌شدی. و یا هزاران مورد دیگر که بهتر است چیزی نگوییم و برویم. معاونان اداره‌ی آموزش و پرورش هم جزء اساتیدمان بودند که تعدادشان هم کم نبود، و روی کلاس جز اتلاف وقت و حرف‌های بی‌مورد هیچ نمی‌گفتند. تازه‌ درس های تخصصی و اصلی. درس‌هایی که در طول ترم سه یا چهار جلسه تشکیل می‌شد و یا دو جلسه. و حتی صفر جلسه با نمره‌ی بالا.

حالت که خوب باشد و مزه‌ی زندگی زیر دندانت، کنار خیابان هم که شب بگذرانی انگار افتاده‌ای توی باغ پر از گل محمدی و دلت خوش است. آخر مگر این حال خوب چه پدر فلان شده‌ای است که شبی را هم به بالین ما نمی‌آید و روزی هم با ما قدم نمی‌زند. حالا پدرمان از آن شیرنفت دارها نبود اما خودمان که شب و روزمان کار و کار بود. خستگی و نخوابیدن بود. خوب، چه می‌شد اگر فرصتی بود که دهنم را باز کنم و  چند تا فحش بدهم  و آن ‌قدر بلند که به گوش همه برسد. از آن آبدارها که کله‌ی آدم سوت می‌کشد. بعد همه را نثار کنکور می‌کردم که هر چه سگ‌دو زدیم و بدبختی‌هامان از آن سیستم حرام خور است. کلی از بهترین روزهایم را تست شیمی و ریاضی زدم و خوب می‌زدم و رقابت می‌کردم که انتهای مسیر گفتم می‌خواستم قصه بخوانم و جامعه‌شناسی و علوم انسانی. و آن دروغ‌گوها گفتند اشتباه آمدی. این‌جا سر و کارت با ماشین و سازه است. با مکانیک و ماشین و ماشین. و خودم را نجات دادم از چاله‌ی ماشین و افتادم در دانشگاه فرهنگیان. و زمانی، چشمم را که باز کردم، دیدم از چاله افتادم در باتلاق. از آن باتلاق‌هایی که سرانجامش مرگ است. خیلی خوب. این هم از دانشگاه فرهنگیان و اساتیدش…

یا حق

انتهای پیام/

 

 

نظرات کاربران

  • توصیه ی اخلاقی و حقوقی

    نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا،نشر اکاذیب و تهمت و ... منتشر نمی شود

تبلیغات
تبلیغات

گزارش تصویری

نظر سنجی

نظر شما در مورد سایت چیست؟

View Results

Loading ... Loading ...
یاسوج
١٠(°C)
وزش باد ٩(mph)
فشار ٢۴.١٧(in)
محدوده دید ۶.٠(mi)
اشعه فرابنفش 1-Low
رطوبت ٢۴.١٧(in)

تقویم شمسی